خاک من دارد این زیر پایم در می رود (ژروم پلانشو) ومن در اینجا مانده در حال فرار هستم.
پس دیگر نیاز به سفر نیست. دوستی یعنی رفتن
حس تنهایی حس ارتباط با دنیایی ناشناخته آدم را می ترساند. این حس که آن فردی که روبروی
من نشسته است در سرزمینی دیگر
آن دیگرستان جایی که هیچ وقت فرد فتح نخواهد کرد
به بی ریشه گی دامن می زند.
من فکر می کردم فقط اونه که می تونه منو درک کنه
ولی متاسفم
مثل همیشه --------------
دیگه نمی خوام بیهوده برم جلو
فقط خومو بندازم تو جاده
که شاید!
می تونی هر درکی داشته باشی
ولی من اون چیزی که تو فکر می کنی نگفتم
دیروز یه دوست بهم فهموند که زندگی ، تنهایی، احساس ،چقدر0000!
خودت بگو
شاید ما
فقط
خاطره کسی دیگر باشیم!



اصلا روز خوبی نبود. همش استرس!

پاهايت را در بياوري از آسمان
بگذاري در کوچه هاي شان ، خانه هايشان وَ بترسي
از جنس درخت هاشان شوي و نکبت اين شهر !
چقدر از بشقاب هاي نشسته بيزارم از پله ها
چقدر بيزارم از
يک سه چهار پنج شش سال و چارماه و چقدر ...
اسم و زنگ و آدرس
زنگ و آدرس
انسان و زنگ
صورت وَ آدرس
تقويم و اسم
دست و زنگ
عصر و آدرس
صبح و دست
پا و آدرس
آ دَ صو زَ ا آ صو زَ پا دَ صو زَ عَ دَ زَ ...

تا حالا به این فکر کردی که چرا می خوای زندگی کنی؟!!!
صداي قطار مي شوند يا چند تکه از زوزه هاي بمب که به هدف نزديک مي شود در هر نوبت ِ تپش... هربار که قلب متولد مي شود دردي زايمان مي کند در نوزادي زيبا من به اين گريه دل بسته ام و مي دانم اشک به چيزي نمي چسبد مثل ِ پيله ي صدا فقط مي شويد... چيزي که جاري شده باشد از خواستن هاش جريان ِِ مرگ است جاري شدن از خواستني که مثل ِ يک دکمه ي سخت چسبيده به جايش مرگ حرکت است
قشنگ نيستم ملوس نيستم بعضي کارهاي ديگرهم بلدم مثلن کاملن زشتم وقتي که منصفم! کاملن يخم وقتي کنجکاوم اما محتاط و زيرزمين! اگر باريکه ي دلبندي راه مي گرفت در بيابان ِ چندش… که بدم مي آيد از دريا… بدم مي آيد از بوي عرق ِقطره ها کنار هم – فشرده… آدم هايي که دوست ندارند… با خط کش عشق مي ورزند… دوست ندارم! اگر باريکه ي دلبندي راه مي گرفت
وای وای وای وای بر من ......... مردم کور.......مردم کور.......... میبرندو .........میبرندو ...........میبرند........... و تو همچنان خوابی .......... خواب.... خوابی.............. از کجای این شب تیره باید بگم نه از کجای این تیره ی شب.............. خنده.خنده........خنده............... نه.....پوس خند .........به تمامی پوس خند ......... کدامین واژه را میبایست من عبور کنم از کدامیین هوا میبایست من جاری شوم از کدامین نگاه میبایست صدا شوم صدا شوم ....صدا شوم... صدا شوم..... وای بر من در این شب ، شب زده ای هم نمیابم.... باز هم پوس خند........... به تمامی بر این دنیا.......... ادمهای خیالی ........... می
آسمون سوراخ است
بطری خال آروغ می زند
تخت خواب حامله است
من مریضم
تو را ميخواهم و بس به تمامي تو را ميخواهم هر بار تو را با سازي که صداي آن را بارها شنيده ام می سرايم تو را با صداي قلب خود ميشناسم من به راه می افتم نميدانم از کجا شروع کردم ساز دل من سالهاست که تورا ميخواند گويي در تو زاده شده بودم من تو را ميخواهم و بس و تو را در آن صداي نوراني در آن شب افتابي به نجوايي که نام آن را از ناموس قرون مادرها شنيده بودم در روز تولدش بارها فرياد زدم دوستت دارم ...
از يك مرگ به مرگ ِديگر فردا در فراموشی بود تفريق ِصورتهای سرگيجه در تن پوش ژندهی كودكی دو دشنه گم شده بود در ذغال
دهان هایی باز
حرف هایی پراکنده در هوا
کاش دست هایم آزاد بود
تا به کمک گوش هایم می آمد

برف می بارد
همه تپه ها سفید می شودند
آنکه تازه از راه می رسد چه می داند
زیر توده های سفید چیست؟!!
این اولین پست برای این وبلاگ جدیدمه! می خوام اینجا هم بنویسم هم عکسامو بذارم
ساعت ۱۱:۴۷ شب
.......
شاید فردا بهتری باشه